تبليغاتX
اب معدنی

سه شنبه سی ام آبان 1385

ا

نمي دونم چقدر بيننده تلوزيون هستين

شايد هم معتقدين بيشتر برنامه ها ارزش ديدن نداره كه باهاتون موافقم

ولي الان يه مدته وقتي دارم تلوزيون نگاه مي كنم يه ان احساس مي كنم رفتم رو كانال ماهواره رو دارم يكي از شبكه هاي فارسي زبان ال اي رو نگاه مي كنم بس كه اين مجري ها يكي در ميون از كلمات لاتين استفاده مي كنن

تو همين گير و داره فارسي و خارجكي حرف زدن مي رسه به كلمه هليكوپتر اون وقت مي گه بالگرد

حتي اين خانوم هاي خله كار كه ميان شمع سازي و جينگولك بازي ياد بقيه مي دن اول برنامشون مي گن امروز بيس كار رو مي گم

 

اين ارشد هم شده واسه ما مايه زيان اقتصادي

هر چي كه يه جورايي به ارشد ربط داره خيلي گرونه

من يه سري فلش كارت خريدم 45 هزار تومن تازه درس حشره شناسي رو نداره

يا همين سنجش دانش كه اينقدر تبليغش رو مي كنن واسه چهار تا ازمون اونم مكاتبه اي 75 هزار تومن مي گيرن

باز اگه حضوري بود ادم مي رفت چهار تا رقيب مي ديد روم به ديوار يه خورده بهش بر مي خورد مي نشست درس مي خوند

يا يسري كلاس جهاد دانشگاهي گذاشته 500 خورده اي

 

 

باور كنيد هم اطاق بودن با يه پسر بچه 16 ساله كمتر از اخرت يزيد نيس

 

 

نوشته شده توسط آب معدنی در 10:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385

اقای دادماد

بابام چند روز پيش يه جعبه سيب سرخ گرفته بود كه گذاشتيميش تو بالكن

ديروز رفتم لباس ها رو از رو بند بردارم تا در بالكن و باز كردم يه بوي سيب خوبي اومد تو صورتم منم تا اونجايي كه جا داشتم نفس كشيدم

با اينكه بالكن هواي ازاد داره بازم بوي سيب مي داد واسه همينم منم رفتم يه چند تا از اون سيب سرخ هاي خوشگلشو برداشتم ،دستمال كشيدم و گذاشتمش تو اتاقم

الان اتاقم بوي باغ سيب مي ده

 

مامانم قول داده بود وقتي اون خونه رو فروختيم و اومديم اينجا خونه گرفتيم با بقيه پولش يه پارس بخريم

حالا دبه كرده

مي گه پس فردا مي خوام دختر شوهر بدم اون وقت پول جهيزيه از كجا بيارم؟

هي مي گم مامان جان الهي كه هر چي من جهيزيه بردم به خوره تو سر داماد گلتون

بي خيال

بزار بريم پارس بخريم حالشو ببريم

گوش نداد كه نداد

 

من روي صحبتم با اون اقاي دادماد نا پديده

الهي بر پدر پدر سوختت لعنت كه معلوم نيست كجا داري عشق و حال مي كني  ما اينجا بايد با همون پژو زپرتي گز كنيم

 

نوشته شده توسط آب معدنی در 11:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

درباره...

هر وقت از يه وبلاگ جديد سر در ميارم اولين چيزي كه واسم مهمه درباره وبلاگه شه اين طوري حداقل گوشي دستم مياد طرف كيه و چه كارس و صد البته مي تونم بهتر با خودشو نوشته هاش ارتباط برقرار كنم

با اين عشق وافر به درباره وبلاگ پيش خودم گفت دختر خب خودت چرا نداري؟

و اين شد كه ما از ديروز تا حالا در باره وبلاگ دار شديم !

 

نمي دونم حواليه ساعت ده و خورده اي شب برنامه رضا رشيد پور رو از شبكه پنج مي بينيد يا نه؟

اسم برنامش عبور شيشه ايه به گمانم

خود رضا رشيد پور كه مجريه بي نظيريه و البته اطلاعات عمومي خوبي هم داره كلي هم سر به سر مهمون برنامه مي زاره

مهموناي برنامه يكي از يكي فوق العاده ترن

 

اما

اخراي برنامه يه كليپي پخش مي كنن از علي لهراسبيه جان كه اين يكي ديگه ختمه معركست  اخرشه

 

بي تو بودن كار من نيست

...

 

من نمي دونم چه كاريه هي از رئال فوتبال پخش مي كنن به گمانم به شيكه سه هم پول دادن كه هي اينا رو نشون بدن از اين رئال هيچي بعيد نيست

بابا يه خورده اون ور تر تو همون كشوري كه شبيه چكمس يه مشت ادم جنتلمن ريختن دارن فوتبال بازي مي كنن  از من گفتن بودا

 

البته مي دونم واسه يه ادم پشت كنكوري خوندن رمان اونم از نوع درپيت ايرانيش از گناهان كبيره است  ولي خب مي شه حكايت همون بچه اي كه مي خواد هر كاري كنه هر خفتي به جون بخره الا درس خوندن

تو همه اين رمانا يه دختر خشگل ماه مامان در يك خانواده متمول زندگي مي كنه كه حتما هم بايد دانشجو باشه .يه هويي و الله بختكي در مسير زندگيش با يه پسري كه از قرار اونم از خانواده متموليه و خيلي هم جنتلمن يا به قول دختره جذابه(الهي كوفتت بشه) اشنا مي شه

بعد يه هويي تويه راه ماشين دختر پنچر مي شه بعد يه هويي تر از اون اين اقا خوشتيپه مثل سوپر من ميادو ماشين خانوم رو از پنچري در مياره

ديگه از اين جا به بعدش اين اقا از سوپر من يه چيزي اون ور تر مي شه هر بار اين دختر خانوم به مشكل بر مي خوره اسمون باز مي شه و اين اقا خوشتيپه مياد نجاتش مي ده

در اخر هم با هم ازدواج مي كنن

 

اين موضوعيه كه من تو چند تا رماني كه خوندم پايه ثابتش بود

 

خب من كه از اول گفتن در پيته

 

چند روز پيش سر از دانشگاه تهران در اوردم

طفليا يه خورده خل بودن

  

 

 

نوشته شده توسط آب معدنی در 11:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم آبان 1385

...

خدا یا !

من گفتم دلم مراسم ترحیم می خواد نه اینکه هنوز کفن این یکی خشک نشده یکی دیگه رو ازمون بگیری

ادمو به غلط کردن می ندازی خدا

خبری بود

فکر کن هفت صیح بهت خبر بدن همونی که رفته بودی عیادتش

همونی که کلی با هم احوال پرسی کردی

همونی که می خواستی بهش بگی دفعه بدی میام خونتون می بینمت و نگفتی

همونی که ...

حالا رفته

 

 

نوشته شده توسط آب معدنی در 9:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم آبان 1385

پاییزه

با كمي تا خير عيدتون مبارك

 

فكر كنم هيچ وقت مرگ آ سد خليل صحاف زاده كه درست موقع عيد فطر فوت كرد رو از ياد نبرم

هواليه همون موقع ها تويه يكي از فاميل هاي دو رو اطراف يه بابا بزرگ مهربون رفت پيش خدا

تصور كنين بچه هاش از شهراي دورو نزديك زنگ مي زنن عيد رو به باباشون تبريك بگن اما بايد خبر فوت پدرشونو بشنون

 

با اين حال من خيلي دلم هواي يه مراسم تدفين رو كرده بود

مي دونم مرگ يه عزيز خيلي سخته

شايد تنها چيزي كه از  يه مراسم تدفين تو خاطر ادم بمونه زجه زدن يه دختر براي پدرش باشه

اما من اون حس غربت مراسم تدفين رو دوست دارم

دقيقا همون موقع است كه دستت مياد يه روزم تو مياي اينجا

 

چقدر خوش گذشت رفتيم سر نقره اي

چقدر اين پاييز قشنگه

يه عالم عكس هاي پاييزي به مدد سوسول انداختيم

 

 

موشيه ور پريده رو هم ديدم

اين بشر يه نژاد پيش رفته توله جنه

 

موقع بازي تا كم مي اورد يا بچه ها اذيتش مي كردن مي رفت يه گوشه دستشو مي زاش زير چونش مي گفت: من ديگه باهاتون دوست نيستم

 

يه جايي بابام از ماشين پيدا مي شه داداشم داشته به ضبط ماشين ور مي رفته به داداشم مي گه از وقتي بابات رفته فوضول شديااا

 

يه جاي ديگه افاضات كردن كه

ماشاالله من دو سال ديگه مي رم مدرسه

(منظورش ان شالله بوده)

 

اینم یه عکس پاییزی

 

نوشته شده توسط آب معدنی در 11:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم آبان 1385

بخور بخور

اگه ماه رمضون چند روز ديگه ادامه پيدا كنه منو داداشم به لقا الله مي پيونديم تقريبا بعد از اذون مغرب تا قبل از خواب كه حدودا شش ساعت مي شه تا سر حد مرگ مي خوريم

ليست چيزايي كه ديشب خورديم

1-     چند عدد خرما

2-     يك ليوان چاي

3-     دو كاسه حليم

4-     نان پنير

5-     يك بشقاب پر غذا

6-     سالاد

7-     يك پاتيل دوغ

8-     يك عدد لواشك

9-     يك كاسه پسته و بادوم

10-كمپوت گيلاس به تعداد هشت دانه

11-چند فروند ميوه

حدوداي ساعت 10 بود كه بابام از مسافرت اومد و غذايي كه تو هواپيما بهش داده بودن نه خورده بود و يه پلاستيك پر سوغاتي كه همشون هم خوردني بودن رو اورد

   12-خوردن  شله زرد هوايي

   13- نقل-مسقطيو...

   14-يك ليوان قهوه

  15- يه ليوان عرق جات شامل عرق نعنا و اويشن

 

اين اخريه واسه اين بود كه ديگه داشتم از دل درد مي مردم

تا اينجا شد ليست خوردني هاي مشترك منو داداشم

قبل از خواب هم اقا يه ليوان شير و بيسكويت مي خوره ولي سحري بلند نمي شه

اما من تا اونجايي كه يادمه روزه بي سحري نگرفتم بنابراين سحري هم به ليست اضافه مي شه

يادمه اون موقع ها وقتي روزه بي سحري مي گرفتم كلي سر خدا منت مي زاشتم كه ببينه چه بنده يي داره حاضره بي سحري روزه بگيره

 

 

با اينكه دلم واسه فوتبال اونم ميلانيش تنگ شده بود اما نمي شه از رئال بارسلونا هم گذشت اين جور مواقع من عينهو اون تركه كه واسه انتخاب بين نون بربري وبچش سر دوراهي مي مونه مونده بودم كه حالا طرفدار كدوم تيم بشم كه وقتي ريكارد ميلاني الاصل مربي بارسا است رئال كيلو چنده

 

به هر حال باز هم از شما مي خوام كه دعا كنيد زودتر اين ماه حلول بشه يا حلول ماه ظاهر بشه يا روئيت بشه در نهايت اينكه يكي روي ماه اين ماه و ببينه ما از مرگ حتمي نجات پيدا كنيم

باز جاي شكرش باقيه انوشه انصاري برگشته وگرنه حالا حالاها از ماه خبري نبود

نوشته شده توسط آب معدنی در 12:10 |  لینک ثابت   •