جديدا عاشق اين شدم تو نت ميوه و سبزي سرچ كنم و كيـــــــــــــــف كنم از ديدنشون، حتي تو خونه موقعي كه گوجه فرنگي رو مي خوام برش بزنم يه برش عرضي مي زنم كه دونه هاش معلوم بشه،اصلا لذتي مي برم از ديدنش وصف ناشدني، انار كه ديگه منو ديونه مي كنه،امروز وقتي داشتم ذرت سرچ مي كردم وقتي اولين عكسش باز شد باور كنيد قلبم يه لحظه وايستاد از اين همه زيبايي كه داره، بعد بيشتر از اين ميوه ها و سبزي هايي خوشم مياد كه انگار بردنشون تو اتليه خيلي شيك جلوي دوربين با يه نور پردازي قشنگ ژست گرفتن و عكس انداختن



1-ديشب همخونه اينا اينجا بودن،اخر شبي افتاده بوديم رو دوره جك تعريف كردن و وقتي هم كه ادم بي افته رو دور خنده ديگه مي شه قضيه ترك ديوار، جك بي مزه هم تعريف مي كردي همه ريسه مي رفتن از خنده![]()
2- از دسته پايان نامم خسته نشدم ولي دلم مي خواد زودتر تموم بشه، وقتي يه موضوعي كش پيدا مي كنه كم كم حوصله ادمو سر مي بره![]()
ديدي اينايي كه اول پايان نامشون مي نويسن " تقديم به همسر عزيزم " ( به قول پنگول اَاَاَاَ ي ي ي ي)
چند روز پيش يه پايان نامه ديدم اولش نوشته بود " تقديم به تنها بهانه زندگي ام " ( اَ اَ اَ ي ي ي ، طرف همچين اول پايان نامه رو با اون صفحه مجله زردا اشتباه گرفته بود)
خلاصه نكنين اين كارا رو همون تقديم به خانوادتون كنيد بره پي كارش![]()
پ.ن : اصلانم قضيه گوشت و گربهه و پيف پيف نيستش![]()
پاییزه و انارش :)
يكي از دوستاي دبيرستان داداشم تو دانشگاه مث كه بلـــــــــــــــــــه![]()
زنگ زده به داداشم مي گه من خانم اديب و پيدا كردم تو چه طور؟؟![]()
پ .ن: رفتم حساب کتاب کردم در دو وبلاگ سابق تعداد صحیح پستهای در شده مجموعا ۵۰۳ می باشد.
امروز خونمون خيلي شبيه يه روز پاييزي بود
شبيه يه روز از يه فصل سرد
شومينه روشنه
يه كلاف نخ كه تلفيقي از رنگاي ابي و سفيد و بنفش خريدم با ميل بافتني
دارم كلاه مي بافم
عصري كه روي كاناپه نشسته بودم و شومينه اي كه روشن بود و حنا خانومي كه گوش مي دادم، و كلاهي كه مي بافتم
ارامش قشنگي داشت
داداشم يه لپ تاپ خريده از صب تا حالا دو ميليون دفه زنگ زده،
مال تو هم وايرولس داشت؟؟
مال تو هم از اينا داره؟؟ از اينا ديگه؟ كنار اون چيزه، اون بقل
مال تو هم از اينا داره كه اثر انگشت و تشخيص مي ده؟(حالا عصري اسشمو ياد گرفته فينگر نمي دونم چي )
وب كم مال تو زومم داره؟
ابي اين يارو هست كه مي زني مي ره تِرك بعد؟ مال من لمسي ِ فوت مي كني مي ره تِرك بعدي
ابي زدم اين ياروش اومده بيرون حالا چه كار كنم بره تو!!
ابي مال من 5 تا يو اس بي مي خوره مال تو 4 تا!!
...
اخرشم برگشته مي گه چرا بغض كردي؟ مي گم چرا حرف تو دهن من مي زاري من كه دارم مي خندم به چرندياتت. مي گه نه ته ته صدات تابلو معلومه كه حسوديت شده(شكلك من سرمو بكوبونم به كدوم ديوار)
1- بزرگترين اتفاق زندگي پسر خالم قطعا ازدواج كردنش بود، و اومدن اين دختر به خانواده ما(شايدبهتر بگم خاندان ما) خودش يه اتفاق قشنگ ديگه بود ، الان يه 10 سالي هست كه مثل يه دختر ديگست واسه خالم، تا حالا نشنيدم كسي پشت سرش بد بگه، كسي از يه اخلاقش گله كنه، يه قلب پاك و بزرگي داره كه جدا قبطه خوردن داره، هميشه مهربون هميشه لبخند به لب هميشه از صميم قلبش باهاته، خدا قسمت كنه از اين اخلاق و رفتار و سكناتم به ما![]()
2- امروزم كه گويا روز دختر
به قول دختر خالم كسي كه ما رو تحويل نميگيره خودمون خودمونو تحويل بگيريم، كه ايضا اين حرف و یه دوست دیگه هم می زد.
خلاصه كه دختران عزيز و دلبندم روزتون مبارك
فكر كنم روز پسر نداريم نه؟؟ چشتون در بياد
( الان قلب پاك و بي الايش منو ديدي
)
دلنوزانُ همه مي بينين ديگه؟؟ هر كي نمي بينه دستش بالا
ترانه اخرشم گوش مي كنيد ديگه؟؟ جاي تعجب اين علي لهراسبي اين دفه حرفي از جاده نزده(شكلك منو ساكورا يه مدت به اين نتيجه رسيده بوديم اين پسره سر راهيه
) يه چيزي كه تو سريالاي ايراني بد جور مي ره رو اعصاب ادم اينه كه دختر خوبه قصه چادريه، اي خب بميرين، نه مامانه چادريه نه خواهره نه هيشكي ديگه اين دختره اين وسط چادري،اين يه قلم كارشون خيلي مسخرست، البته به نظرمم ادم عاقله قصه مهتاب، جدا از بحث چادري بودنش، چون تو ايران اوني كه خيلي تو دعواهاي خانوادگي اهميت داره شدت كش دادن ماجراست، و پشت كردن به شادي ها، بعد كافي يكي بي افته بميره، همه اينا مي شن همونايي كه صف اولن تو مسجد و زير تابوت اون مادر مرده
مثلا سر اتفاقي كه واسه داداشم افتاد ما يادمون افتاد اااااااا يه دايي داشتيم يه روزي، بايد حتما داداشم يه چيزيش مي شد تا ياد ما مي افتادن، الان اگه ما واسشون مثلا كارت عروسي مي برديم به اپانديسشونم حساب نمي كردنا اما حالا... خلاصه كه داشتم مي گفتم اين گذشت مهتاب جدا درس اموزنده اي بود ، اميدوارم ملت يكم ياد گرفته باشن، البته بازم بهترين اتفاق اين بود كه به نظرش اهميت دادن
شكور جانم مي بينيد ديگه
؟؟ يعني تو خونه ما كسي نمي گه شمس العماره، سريال به همون شكور جان معروف، بعدش اين بشر كه در تي وي ظاهر مي شه من خود به خود خندم مي گيره
، بعد جالب ترش اينه كه داداشمم دقيقا وقتي بهش گفتم مي بيني شمس العماره رو (الان داري تناقض و با دو خط بالاتر) گفت ارههههه تو هم شكورو مي بيني، خلاصه كه اصلا ما همه عااااااااشق شكوريم![]()
انتخاب بازيگراي اين سريال جدا فوق العادست، رحمت و زنش كه خدان، پري و دخترش و شكورم كه ديگه هيچي.شمس الزمانم که واقعا همونی که باید باشه
ولي من اگه جاي اين دختر بودم بيشتر در مورد مقرنسي ها فكر مي كردم![]()
![]()
1- بالاخره امروز رفتيم هايپر استار، در مقايسه با فروشگاه رفاه و شهروند كه عظمتي شبه هم دارن هايپر استار جدا يه چيز ديگست، مخصوصا قسمت خوراكياش اخر تنوع بود
اما يه چيزي كه خيلي هميشه تو تهران تو ذوق مي زنه، اين شلوغي و تو صف بودن، اينقدر بابت برداشتن، خريدن،حتی پول دادن، هر چيز بايد تو انتظار بااااااشي كه وقتي بهش مي رسي انرژي واسه خوشحالي كردن نداري، مثل همون موقع كه رفته بوديم پارك ابي مشهد، اينقد شلوغ بود و واسه هر چيزي كلي تو صف وايمستادي، كه وقتي سر مي خوردي مي اومدي پايين تازه يه استراحتي مي كردي و پيش خودت مي گفتي اين چند ثانيه سر خوردن ارزش اون همه انتظار و داشت!!
خيلي چيزاي زندگيمون همين شده، اينقدر واسه داشتنش به دست اوردنش،تلاش مي كنيم كه انرژي نمي مونه تا كيف داشتنش و ببري!
2- داداشم بعد از چند روووووووووووز اومد خونه، فكر مي كردم خيلي وقت نديدمش اما همش 4 روز بود كه پيش هم نبوديم، اون موقع ها كه خودم مي رفتم شهر علم و ادب واسم زياد نبودنش مهم نبود يا حس نمي كردم اما الان چون خودم تو خونه ام و اون نيست اين نبودن واسم خيلي پر رنگ، وابسته بودنش به من خيلي واضح، روزي چند بار با هم تلفني حرف مي زنيم و جالبش اينه اون بيشتر زنگ مي زنه حتي موقع هايي كه با مامانمم حرف مي زنه بهش مي گه كه گوشي وبده به من، مامانمم هر بار واسش سواله كه اين چي مي خواست بهت بگه؟؟؟ هيچ حرف مهم و ضروري هم نيست فقط يه گپ خواهري برادري، خلاصه كه خيلي گربه ملوسيه اين داداشم
پ.ن : اینم یه مطلب جالب در مورد هایپر استار ( کلیک)

